آتوساآتوسا، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

مادرانگی های من

دستت را به من بده زیرا که دستهای تو با من آشناست

وقتی با دخترکمان به گردش میرویم  و دستان کوچکش را در دستان بزرگ ما میگذارد دیگر به هیچ چیز توجهی ندارد.چنان آسوده وسبک بال قدم بر میدارد که گوی در این دنیا کسی به جز ما نیست...نه به ماشین هایی که با شتاب به ما نزدیک میشوند توجهی دارد و نه به آدم هایی که از کنارمان میگذرند. انگار هیچ کس و هیچ چیز آنجا نیست. با تمام وجود خودش را به ما میسپارد و چنان به ما اعتماد میکند که ما به خود شک میکنیم. با خود میاندیشیم که حال که دست کودکمان در دست ماست آیا به راهی درست پا گذاشته ایم؟ آیا او را به همان جایی که باید برود میبریم؟ او به ما اعتماد کرده حال ما به چه کسی اعتماد کنیم و دستمان را چنان آسوده در دستان برزگ چه کسی قرار دهیم؟ خدایا د...
31 شهريور 1391

دنیای شیرین آتوسا

چند روز پیش دختر همسایمون که ٣ سال و نیمشه اومده بود خونه ما.من هم برای آتوسا و هانا غذا آوردم که بخورند.وقتی غذا رو گذاشتم جلوشون هانا گفت:"اه من اینو دوستندارم!" منم شروع کردم براش به حرف زدن که،عزیز من  باید همه غذاها رو بخوریم وگرنه خدا ناراحت میشه و از این دست نصیحتهای مادرانه. آتوسا هم درحالی که داشت غذاشو میخورد ظاهرا توجهی به ما نداشت. واما امروز... آتوسا مخفیگاه خوراکی های مارو که توی خونه ملقب به خوشمزگی ها هستند رو پیدا کرد و در حالی که مشتتش رو پر از تخمه کرده بود جلوی من ظاهر شد. منم خیلی جدی بهش گفتم که اتوسا این تخمه هارو ببر بذار سرجاش..نخورشون. آتوسا هم خیلی خونسرد جواب داد که :" مادر  باید بخورمشون" من...
20 شهريور 1391

مادری بلاتکیف

هر روز از صبح تا شب با کودک دو سال و چهارماهه سروکله زدن کار سختی است ولی سخت ترین قسمت کار،قسمت انتهایی و پایانی کار یعنی خواباندن این نو گل باغ زندگی است. خوب!خواباندن این زیباروی ما کاری بس طاقت فرسا است.اول که باید هی هشدار بدهی که آی دخترک به خط پایان نزدیک میشویم و تا یک ساعت دیگر میخوابیم.در ابتدا آنقدر منطقی است که خودت هم شک خواهی کرد که او هرگز زیر حرفش نخواهد زد. ساعت خواب نزدیک است و وقت مسواک و دستشویی و قصه است. آنقدر خسته ای که فقط میخواهی این ساعت تمام شود و کودک را در حالی که خواب است تماشا کنی پس حوصله سرو کله زدن نداری و از خیر مسواک و دستشویی میگذری چون میدانی که آنها به تنهایی برای خود حکایتی بس دردناک است....
17 شهريور 1391

دنیای شیرین آتوسا

تو ماشین نشستیم و داریم بر میگردیم منزل.آتوسا یهویی رو به من میکنه و میگه:" مادر آرد بخر برام!" میگم:" عزیزم ارد برای چی میخوای؟" میگه:" میخوام بدم به آقا گرگه که بزنه به دستاش"   حاضر شدیم بریم عروسی.دخترک اومد و من رو دید که آرایش کردم و لباس پوشیدم و موهام رو هم درست کردم.رو میکنه و به من میگه:" مادر چه خوشگل شدی...عروس شدی"و  من اونجا بود که ایمان آوردم به این سخن که "حرف راست رو از بچه بشنو!"   رفته سر قندون روی میز و میگه:"مادر قند بخورم؟" میگم :" نه عزیزم قند نخوری" میگه:" پس چیکار کنم،میزو بخورم؟" ...
15 شهريور 1391

من وخواب و آتوسا

یکی از چیزهایی که اصلا دوستندارمش اینه که وقتی تازه خوابم برده یکی بیاد و بیدارم کنه.اونوقته که خیلی عصبانی میشم و دلم میخواد طرف رو خفه کنم. امروز ظهر با آتوسا رفتیم که بخوابیم.من خوابم میومد و طبق معمول آتوسا خوابش نمیومد پس طبق معمول آتوسا مادرش رو خوابوند و خودش بیداربود. من غرق خواب بودم و داشتم یه زمزمه هایی رو کم کم احساس میکردم.صداها هی بلندتر میشد و منم هوشیارتر تاجایی که کاملا از خواب بیدار شدم وشنیدم که دردانه مادر در حالی که مرا بغل کرده و تند و تند میبوسد میگوید:" مادر عاشِگِتَم...دوستدارم...مادر بیدار شو...چشماتو واکن..دوستدارم مادر..." وای خدایا چه بیدار شدنی زیبایی!!! بعد اونجا بودکه فهمیدم که یک حکم برای همه مواقع صا...
10 شهريور 1391

گاوبازی

امشب تلویزیون داشت برنامه گاوبازی پخش میکرد.همیشه از این برنامه متنفر بودم.من همین جوری که چشمم به تلویزیون بود غرق در افکار بودم که آخه ما آدم ها چرا از رنجوندن یه گاو وحشتزده و عصبانی که از ترس به تکاپو اومده لذت میبریم. بعد دیدم که قضیه فقط به گاو ختم نمیشه.ما انسانها همیشه همین جوری بودیم. وقتی کسی رو میبینیم که ترسیده،یا وحشتزده شده سعی نمیکنیم آرومش کنیم فقط تحریکش میکنیم تا حالش بدتر بشه. ماجرای درناکیه!
5 شهريور 1391

بدون عنوان

در دنیا جای کافی برای همه هست پس بجای اینکه جای کسی را بگیری سعی کن جای خودت را پیدا کنی... (Albert Einstein)
28 مرداد 1391

بودن یا نبودن

بعضی وقتها آتوسا توی بازیهاش وازه هایی بکار میبره که به نظرم خیلی غریب و گاهی حتی خیلی تلخه. امروز توی بازی یکی از عروسکهاش نقش برادرش رو داشت...نمیدونم،واقعا نمیدونم که توی ذهنش درباره این لغت چی فکر میکنه چون میدونم براش مفهومی نداره. هروقت میگه "داداشم" من خیلی ناراحت میشم.با خودم میگم یعنی هیچوقت آتوسا معنی این کلمه رو درک میکنه..هیچوقت میتونه بفمه که خواهر و برادر چقدر دوستداشتنی اند؟ همیشه از بچگی آرزوی یه خونه بزرگ رو داشتم که توش پر از بچه باشه...3تا..4تا...شایدم 5 تا بچه ی قدونیم قد!!! خانواده های پر جمعیت رو دوستدارم..همونایی که شبها همه دوره هم میشینند و با هم حرف میزنند. همونایی که توی خانواده خواهرو برادر ...
24 مرداد 1391

این است حکایت بچه داری

بعد از عهدی دخترکمان شب زود خوابیده،زود که یعنی ساعت ١١...ما غرق در شادی بابت این لطف الهی تصمیم میگیریم که با همسرمان فیلمی ببینیم تا شاید خستگی روز از تنمان در بیاید. فیلم را گذاشته و با سرور و شادی محو تماشا میشویم.یک ربعی میگذرد.تصمیم میگیریم که شادی خود را دوچندان کنیم و فالوده هم بخوریم.فالوده را در کاسه ریخته و شلنگ تخته اندازان به سمت تلویزیون میرویم تا به شادی خود ادامه دهیم.هنوز ننشسته ایم که صدای گریه نازگل می آید.مثل شصت تیر به سمت اتاقش میرویم و سعی میکنیم که ساکتش کنیم.یک ربعی طول میکشد تا دوباره خوابش ببرد.بر میگردیم و فالوده عزیزمان را بر میداریم.هنوز روی مبل ننشسته ایم که دوباره صدای گریه اش میاد.فالوده نگون بخت را گذاشته ...
24 مرداد 1391

کابوسی به نام عذاب وجدان

بعضی احسسات رو آدم به واسطه احساسات دیگری حس میکنه،مثل همین عذاب وجدان که من بواسطه مادر شدنم احساسش کردم. دقیقا از همون روزهای اولی که دخترم به دنیا اومد این حس عجیب هم در من متولد شد.خیلی دوستش ندارم...کاشکی که زودتر از وجود من رخت ببنده و بره... هر شب وقتی میخوام بخوابم کلی به روزی که با آتوسا با هم سپری کردیم فکر میکنم و بعد میبینم دارم پر میشم از ناراحتی..ناراحتیه عجیبی که با عذاب وجدان زیاد واقعا اذیتم میکنه. ذهنم میشه پر  از سوال...یعنی من مادر خوبیم؟یعنی واقعا تونستم برای دخترم کافی باشم؟ چه نوع مادری هستم بد یا خوب؟ و ته دلم همیشه یه جواب هست...فروغ تو مادر خوبی نیستی!!! اینها خیلی ناراحتم میکنه...چرا من به مادرانگی خود...
24 مرداد 1391