روزهایی برای گریستن
عصر روز جمعه است...
نور خورشید از لای پنجره افتاده روی فرش ...یه نور کم حال و بی رمق...
صدای کولر رو میشنوم...به نظر اونم پریشون میاد...گیج...سرگردان...
خونمون عجیب ساکته...از اون سکوتهای لعنتی که دلت میخواد بشکنه...
از پنجره بیرون رو نگاه میکنم...همه چیز برام دلگیر و غمگینه...
احمد و آتوسا رفتند خونه مادرشوهرم و من تنها با غم توی دلم نشستم...
از اون لحظه هایی که غربت وجودش رو داره به رخم میکشه...صداشو میشنوم...همیشه توی وجودم باهاش میجنگم ولی جالبه که انگار اون خیلی از من قویتره...همیشه اون برنده میشه و من می مونم و یه بغض گنده توی گلو و اشکهایی که همه تلاشم رو میکنم تا نریزند روی گونه هام...
ساعت رو نگاه میکنم ...میدونم کم کم سروکله دخترک دندون موشیم پیداش میشه... باید حالم خوب باشه...اون مادری میخواد خندان فارق از هر غم و غصه...اون که نمیدونه غربت یعنی چی...کاشکی هیچوقت نفهمه... با تمام وجودم آروز میکنم....
بالاخره اشکهام هم مثل همیشه ریختن روی صورتم...انگار این بازی راه پیروزی نداره!!!
زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی است...
میتوان از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو...
هردو بیزار از این فاصله هاست... حمید مصدق


روزهایی برای گریستن
