آتوسا در راه دندانپزشکی
قدیم وقتی بچه ای رو میخواستند ببرند دندانپزشکی(که من گمان نمیکنم اصلا کسی بچه اش را به دندانپزشکی میبرده!!!) تنها نگرانی که نداشتند احساسات کودک بود... اگر نزد دکتر میرفتند و بچه گریه میکرد چند عدد فحش نثارش میکردند تا حالش بهتر شود... اگر دهانش را باز نمیکرد تا دکتر دندانهایش را ببیند، مشتی در پوز کوچکش میزدند یعنی اینکه بگشا آن دهان صاحب مرده ات را... خلاصه که کودک در زمان قدیم کلا موجود با ارزشی حساب نمی شد...
و اما در زمان حال..
ما حدود یک ماهی است که تصمیم گرفتیم که بلبل کوچکمان را به دندانپزشکی ببریم... فقط خدا میداند که چه پروسه سختی را پشت سر گذاشتیم...باور کنید از پروژه دانشگاه به مراتب سخت تر بود...
یکروز با دوستانش بردیم تا معاینه شدن آنها را ببیند و به اصطلاح آن خانوم منشی modeling کردیم که در مطب آنها ممنوع بود!!!
بعد خواندن کتابهایی در رابطه با دندانپزشکی شروع شد...بازیهایی در همین راستا...خاطرات کودکی مان و آقایان دندانپزشکی که از قضا همه مهربان و خنده رو بودند...
و اما روز موعود فرا رسید... ما که استرس سرتاپای وجودمان را فراگرفته بود بالاخره به این نوگل باغ زندگی گفتیم که رخت و لباست را بپوش که عازم دندانپزشکی هستیم...بعد از کلی گریه راهی شدیم...
پدر براش هدیه خردید و ما هم گردنبد هدیه دادیم تا در نهایت این شازده کوچک ما آن دهان چون گلش را برای دکتر بگشاید و دکتر نگاهی به ان مرواریدهای داخل دهانش بیاندازد...بعد هم کلی آفرین و مرحبا و کلی حرفهای لقمه و سلنبه که عجب کار شاقی کردیم...
پی نوشت: فقط کسانی که آتوسای ما را دیده اند میدانند که عجب کاری کردیم ما...


آتوسا در راه دندانپزشکی
