آتوساآتوسا، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره

مادرانگی های من

اتوسا و فیلم عروسی ما

مدتی است که دخترک زیبا روی ما فیلم عروسی ما را کشف کرده و تقریبا هر روز آن را میبیند...هر بار که فیلم را میبیند سوال جدیدی برایش پیش می آید. اولین بار که فیلم را دید...گریه میکرد که چرا مرا با خود نبرده اید.بعد من برایش توضیخ دادم که آن موقع شما در دل ما بودی و کلی از این دست حرفها... دفعه بعدی که فیلم را دید وقتی که دید مادربزرگ هایش...پدربزرگ هایش...عمه...خاله...مادر کسری و همه افراد مورد علاقه اش در فیلم هستند شروع کرد به گریه که مرا از دلت دربیاور میخواهم با خاله پلانک برقصم. دفعه بعد گریه میکرد که چرا کسری(فرد بسیار محبوب آتوسا) نیست... دفعه بعد بخاطر دسته گل ما غصه میخورد که چرا دادی دست فلانی... و امروز گریه میکرد که چر...
14 آبان 1391

تصویر کودک

همیشه از کودکی به آدمهای فقیر خیلی توجه میکردم..عمیقا دلم به حالشون میسوخت و همیشه آرزوی کمک به اونها رو توی دلم داشتم... ولی از وقتی که خدا یکدانه دخترک را به من عطا کرده خیلی بیشتر و بیشتر به آدمهای دوروبرم توجه میکنم.مخصوصا اونهایی که بچه هستند. بچه هایی که توی چرخه کار اجباری قرار دارند..خیلی این موضوع برای من تلخه...وقتی که توی ماشین پشت ترافیک منتظرم تا چراغ سبز بشه ،خیلی از این دست بچه ها رو میبینم.اون لحظه دقیقا حالم شبیه کاغذی هست که توی دست کسی داره مچاله میشه...مچاله و له میشم...له له... همیشه اشک میاد توی چشمم جمع میشه و برای لحظه ای واقعا قلبم فشرده میشه.نمیتونم هضم کنم که چرا اونها باید قربانی تقدیر تلخشون باشن. فقط کاف...
10 آبان 1391

گنجی بنام مادر

ما این روزها زیاد یاد مادرمان می افتیم...زیاد یاد دوران طفولیتمان میکنیم...زیاد یادمان می افتد که چقدر  بچه خراب کاری بودیم و چقدر مادرمان صبور و مهربان بود... یادمان می آید روزگاری را که ما برق شیطنت در چشمان گرد ودرشتمان بود و با شدت از این طرف خانه به آن طرف میرفتیم و سعی می کردیم که خرابکاری هایمان را راست و ریست کنیم. یاد روزهایی می افتیم که مادرمان همیشه می دانست ما بوده ایم که فلان چیز را خراب کرده ایم ولی هرگز ما را مواخذه نمیکرد. به یاد نمی اوریم که بخاطر آن همه شیطنت تنبیهی شده باشیم. همیشه مادرمان میگفت:"وقتی که فروغ چشم هایش گرد میشود و سریع از این طرف به آن طرف میدود حتما جایی دسته گلی به آب داده" حالا این...
5 آبان 1391

دنیای شیرین آتوسا

ما در منزلمان یه تنگ زیبای ماهی داریم که در آن دو ماهی قرمز سالهاست که در آرامش زندگی میکنند. دیورز دخترک متفکر ما از ما پرسید : _" مادر چرا ماهی ها دهن ندارن؟" _"عزیزم دهن دارن..فقط دهنشون کوچیکه دیده نمیشه" _"مادر کلم بدم بخوره؟" _"نه عزیزیم ماهی که دندون نداره نمیتونه کلم بخوره" _"چرا مادرم دندون داره فقط خیلی کوچیکه دیده نمیشه" من:     _"مادر بابای این ماهی کجا رفته" _"دخترم این ماهی ها یکیشون باباست یکیشون مادره...هنوز بچه ندارن دخترم" _"نه مادرم اینا مادر و بابا نیستن اینا ماهین!!!!"   ...
30 مهر 1391

دنیای شیرین آتوسا

دخترکمان شیر و بیسکوییت میل کرده اند...آماده پیش ما و میگوید:" مادر یه چیزی چسبیده به دندونم" ما میگوییم:" عزیزم اونا بیسکوییته چسبیده به دندونت.باید مسواک بزنی تا پاک بشه..بیا بریم مسواک بزنیم" دخترک سریع میگوید:" مادر  خودش یهویی پاک شد.نمیخواد مسواک بزنیم"
26 مهر 1391

مکالمات کودکانه (2)

آتوسا رو به هانا :" هانا جان از اینا داری؟" هانا :" نه من ندارم  :(" آتوسا:" چرا داری...من برات خریدم!!! کوچولو بودی گریه میکردی بعدش من برات جایزه خریدم..یادت بود؟؟؟" هانا در فکر فرو میرود..مطمینا چیزی به یاد نمی آورد ولی آنقدر لحن دخترک ما قاطع است که هانا میگوید:" اره اتوسا جون یادمه دستت دردنکنه " و من غرق اینهمه زیبایی گفتگوی این دو فرشته با خود فکر میکنم که خدایا من چقدر این دخترک را دوستدارم...چقدر؟ یاد حرف پدر مهربانتر از جانم افتادم که همیشه به ما میگفت:" خوب است که دیگران شما را از چشم من نمیبینند وگرنه به یقین شما را خواهند دزدید" و من ایمان آوردم به این حرف زیبای پدر خوبم...خوب است که هیچکس دخترک مرا از چشم من نم...
24 مهر 1391