آتوساآتوسا، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

مادرانگی های من

گاوبازی

امشب تلویزیون داشت برنامه گاوبازی پخش میکرد.همیشه از این برنامه متنفر بودم.من همین جوری که چشمم به تلویزیون بود غرق در افکار بودم که آخه ما آدم ها چرا از رنجوندن یه گاو وحشتزده و عصبانی که از ترس به تکاپو اومده لذت میبریم. بعد دیدم که قضیه فقط به گاو ختم نمیشه.ما انسانها همیشه همین جوری بودیم. وقتی کسی رو میبینیم که ترسیده،یا وحشتزده شده سعی نمیکنیم آرومش کنیم فقط تحریکش میکنیم تا حالش بدتر بشه. ماجرای درناکیه!
5 شهريور 1391

بدون عنوان

در دنیا جای کافی برای همه هست پس بجای اینکه جای کسی را بگیری سعی کن جای خودت را پیدا کنی... (Albert Einstein)
28 مرداد 1391

بودن یا نبودن

بعضی وقتها آتوسا توی بازیهاش وازه هایی بکار میبره که به نظرم خیلی غریب و گاهی حتی خیلی تلخه. امروز توی بازی یکی از عروسکهاش نقش برادرش رو داشت...نمیدونم،واقعا نمیدونم که توی ذهنش درباره این لغت چی فکر میکنه چون میدونم براش مفهومی نداره. هروقت میگه "داداشم" من خیلی ناراحت میشم.با خودم میگم یعنی هیچوقت آتوسا معنی این کلمه رو درک میکنه..هیچوقت میتونه بفمه که خواهر و برادر چقدر دوستداشتنی اند؟ همیشه از بچگی آرزوی یه خونه بزرگ رو داشتم که توش پر از بچه باشه...3تا..4تا...شایدم 5 تا بچه ی قدونیم قد!!! خانواده های پر جمعیت رو دوستدارم..همونایی که شبها همه دوره هم میشینند و با هم حرف میزنند. همونایی که توی خانواده خواهرو برادر ...
24 مرداد 1391

این است حکایت بچه داری

بعد از عهدی دخترکمان شب زود خوابیده،زود که یعنی ساعت ١١...ما غرق در شادی بابت این لطف الهی تصمیم میگیریم که با همسرمان فیلمی ببینیم تا شاید خستگی روز از تنمان در بیاید. فیلم را گذاشته و با سرور و شادی محو تماشا میشویم.یک ربعی میگذرد.تصمیم میگیریم که شادی خود را دوچندان کنیم و فالوده هم بخوریم.فالوده را در کاسه ریخته و شلنگ تخته اندازان به سمت تلویزیون میرویم تا به شادی خود ادامه دهیم.هنوز ننشسته ایم که صدای گریه نازگل می آید.مثل شصت تیر به سمت اتاقش میرویم و سعی میکنیم که ساکتش کنیم.یک ربعی طول میکشد تا دوباره خوابش ببرد.بر میگردیم و فالوده عزیزمان را بر میداریم.هنوز روی مبل ننشسته ایم که دوباره صدای گریه اش میاد.فالوده نگون بخت را گذاشته ...
24 مرداد 1391

کابوسی به نام عذاب وجدان

بعضی احسسات رو آدم به واسطه احساسات دیگری حس میکنه،مثل همین عذاب وجدان که من بواسطه مادر شدنم احساسش کردم. دقیقا از همون روزهای اولی که دخترم به دنیا اومد این حس عجیب هم در من متولد شد.خیلی دوستش ندارم...کاشکی که زودتر از وجود من رخت ببنده و بره... هر شب وقتی میخوام بخوابم کلی به روزی که با آتوسا با هم سپری کردیم فکر میکنم و بعد میبینم دارم پر میشم از ناراحتی..ناراحتیه عجیبی که با عذاب وجدان زیاد واقعا اذیتم میکنه. ذهنم میشه پر  از سوال...یعنی من مادر خوبیم؟یعنی واقعا تونستم برای دخترم کافی باشم؟ چه نوع مادری هستم بد یا خوب؟ و ته دلم همیشه یه جواب هست...فروغ تو مادر خوبی نیستی!!! اینها خیلی ناراحتم میکنه...چرا من به مادرانگی خود...
24 مرداد 1391

شب شعر

از نوزادی برای کودکت شعرهای کودکانه میخوانی.کم هم نه،زیاد میخوانی.ولی هیچکدام را دخترک به خاطر نمی سپارد و هیچکدام را هم نم تواند از حفظ بخواند. فقط دو روز در ماشین آن هم از روی بی آهنگی موزیکی گوش میکنی و فردایش میبینی که دخترت با صدای بلند آن شعر مزخرف را حفط کرده و میخواند:"دارم هذیون میگم..همش از اون میگم" کار سختی است تربیت بچه..نه؟
24 مرداد 1391

نماز با حداکثر توجه...

ساعت ١١:٣٠ شب بالاخره رفتم که نماز بخونم.همین که بسم الله رو گفتم آتوسا توی حال شروع کرده بلند بلند داره آهنگ ملودی رو میخونه اونم با اون صدای ریزو گرفتش... حالا من موندم که به نمازم توجه کنم یا به شیرین کاری دخترم گوش بدم. خوب تصمیمم این بود که به نمازم توجه کنم.حواسم رو جمع میکنم و اتوسا هم اونطرف صداش رو بلندتر میکنه و واسه خودش داره میخونه: ملولی...عشق من ... ملولی... خندم گرفته بود.فقط طرز خوندش جالب نبود که ...صداش خیلی جالب بود.کلا صداش یه گرفتگی خاصی داره انگار باید گلوشو صاف کنه ولی بلد نیست. به هرحال ما در حالی که به آوای ملودی گوش میدادیم نمازمان را هم خواندیم.خدایا خودت این نمکدان را به ما داده ای پس بر ما خرده مگیر....
16 مرداد 1391