آتوساآتوسا، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

مادرانگی های من

من در جستجوی تکامل

نمیدانم این آهنگ استاد شجریان را شنیده اید یا نه؟( ای یوسف خوش نام ما.... خوش میروی در جان ما) اگر گوش نکرده اید حتما بروید و گوش کنید بسیار زیباست. بگذریم...این آهنگ را ما هم خودمان با اراده خودمان گوش نکرده ایم...نوستالژی است از دوران کودکی...آن روزگاران که پدرمان صدای ضبط را بلند میکرد و ما هم دچار توفیق اجباری میشیدیم و فیض میبردیم از صدای حضرت استاد!!! آن روزگاران ما خیلی از حضرت استاد و صدایش بدم می آمد...گذشت...تا ما حدودا ٧-٨ ساله شدیم...هم چنان بدم می آمد...دوباره روزها گذشت و ما ١٧-١٨ ساله شدیم و باز هم بدم میآمد ( دست خودمان که نبود،بدم می آمد دیگر!)...روزها سپری شد و ما ٢٧-٢٨ ساله شدیم و کمی آن مغر ظریفمان رشد کرد و ما متحو...
7 مرداد 1392

شب و کتاب و مهتاب

ساعت 12 شب است...همیشه آتوسا این ساعت خوابیده ولی امروز به لطف ماه مبارک که ما 10 روز در میان روزه میگیرم،ظهر خوابیده ایم و حالا خوابم نمی اید. احمد خواب است...آنقدر خسته بود که تقریبا از حال رفت...من و دخترک داریم تمام تلاشمان را میکنیم که بخوابیم..یواشکی از زیر چشمهایم نگاهش میکنم...چشمهایش را بهم میفشارد تا خوابش ببرد...مژه هایش هی تکان میخورند...پشتم را میکنم تا فکر کند من خوابم و بخوابد. یک ساعتی میگذرد...از تکانهایش میدانم که بیدار است و میدانم که میداند منم بیدارم. بعد از آن یک ساعت،نیم ساعت دیگر هم میگذرد و بالاخره میخوابد...یعنی الان حدودا نزدیک 2 نیمه شب است! به صورتش نگاه میکنم...  به پوست نرم و خوشرنگش خیره میشوم.....
7 مرداد 1392

مناجات با خدا

آتوسا رو به خدا:" خدایا همه مریض ها رو شفا بده...                       همه برگ ها رو ببوس...                     همه ساختمونها رو ببوس...                      خودتم ببوس...                    خدایا...یه  خواهر کوچولو هم به من بده...   &nb...
6 مرداد 1392

تصویری از یک مادر

امروز برای اولین بار پری کوچک من نقاشی مادرش را کشیده بود. البته من که چیزی نفهمیدم از آن خطهای در هم و برهمی که روی صفحه بود ولی خودش میگفت که  مرا کشیده.قطعا همینطور بود. خوب...مغر فندقی مرا چه به درک آنهمه عظمت...آنهمه بزرگی.. نازنین دخترکم میگفت:" مادر تو رو کشیدم با موهای فرفری!!! و من که غرق در تعجب به خاطر موهای فرفری خودم بودم پرسیدم:" مگه موهای من فرفریه؟" :" نه دیگه مادر...الان داری میری عروسی!"
22 تير 1392

خانه کوچک ما

امروز احمد برایم چند جعبه آورد.کم کم زمانش دارد میرسد که بارو بندیلم را جمع کنم و از این خانه بروم.هر چند که هنوز مانده تا روز موعود ولی خوب من را که میشناسید کمی عجول هستم و از اینکه در دقیقه 90 کارهایم را بکنم بیزارم. اولین جعبه ای که جمع شد اسباب بازیهای دخترکم بود.حالا دارم کریستالها را در جعبه میچپانم. عجب حس متفاوتی است!!! یک لحظه بغض گلویم را میگیرد. .صبر میکنم و به خانه ای که سالها تویش بوده ام با دقت نگاه میکنم.همه جایش پر است از من!!! روزی که به این خانه آمدیم را یادمان است.هنوز خانه خالی بود و با احمد آمده بودیم که خانه را تمیز کنیم. یادم است روی اپن نشسته بودم و داشتم شیرینی که مادرشوهرم آورده بود را میخوردم.یادش بخیر......
14 تير 1392

آتوسا در راه دندانپزشکی

قدیم وقتی بچه ای رو میخواستند ببرند دندانپزشکی(که من گمان نمیکنم اصلا کسی بچه اش را به دندانپزشکی میبرده!!!)  تنها نگرانی که نداشتند احساسات کودک بود... اگر نزد دکتر میرفتند و بچه گریه میکرد چند عدد فحش نثارش میکردند تا حالش بهتر شود... اگر دهانش را باز نمیکرد تا دکتر دندانهایش را ببیند، مشتی در پوز کوچکش میزدند یعنی اینکه بگشا آن دهان صاحب مرده ات را... خلاصه که کودک در زمان قدیم  کلا موجود با ارزشی حساب نمی شد... و اما در زمان حال.. ما حدود یک ماهی است که تصمیم گرفتیم که بلبل کوچکمان  را به دندانپزشکی ببریم... فقط خدا میداند که چه پروسه سختی را پشت سر گذاشتیم...باور کنید از پروژه دانشگاه به مراتب سخت تر بود... ...
10 تير 1392