مادرانگی های من

دزدیده چون جان میروی

هردم میان جان من

سرو خرامان منی...ای رونق بستان من

چون میروی بی من مرو...

ای جانِ جان بی تن مرو

از چشم من پنهان مشو...ای شعله تابان من!!!

+ بازدید :
+ نوشته شده در سه شنبه 12 اسفند 1393ساعت 20:32 توسط فروغ

و دوباره زيستن

بهار در راه است...

كم كم بوي بهار را ميشود در همه جا احساس كرد.وقتي در كوچه هواي خنك بهاري به صورتت ميخورد، وقتي نامه تعطيلي كلاسهاي بچه ها از نيمه هاي اسفند به دستت ميرسد، توي كمدهايي كه داري مي تكاني شان تا ته مانده هاي غبار زمستاني را هم بريزي دور، همه همه  فقط يادت مي اوردند كه بله، بهار در راه است.

خب من هم از اين قافله تكاندن عقب نمانده ام و سخت دارم ميتكانم. همه چيزم را!!! خانه، كمدها، كتابهاو گاهي هم عقايدم را...

در لابلاي اين تكاندن چشمم مي افتد به يك ماژيك فسفري!

ماژيك مرا با خودش ميبرد به خيلي قبلترها..

زمانيكه من هم دختر بچه اي بودم هم سن و سال اتوسا جانم و موهايم دقيقا مدل موهاي اتوسا كوتاه شده بود.

تولد بود و پدرم به من يك بسته ماژيك ٦تايي داد. از همان ماژيكهاي خارجي و خوشرنگ. در يك بسته بندي زيبا. جعبه ش انقدر خارجي بود كه تا مدتها فقط جعبه اش را لمس ميكردم.((قديمترها اينگونه نيود! بچه هاي نسل ما حتي اگر از خانواده هاي مرفه هم بودند خيلي چيزها نداشتند.يك جعبه مدادرنگي ٣٦ رنگ افتخاري بود كه نصيب هركسي نميشد.بماند كه خواهر بزركترم جايزه نمرات ٢٠ يكي از همان جعبه ها را در كمدش داشت و من هرگز اين افتخار نصيبم نشد!!!))

خلاصه من ماژيكهايم را در همان بسته زيبا نگهداشتم. فقط نگاهشان كردم و هرگز از انها استفاده نكردم.از نقاشي با انها لذتي نبردم،حتي يك نقاشي!

فقط نگاهشان كردم و گذاشتمشان توي كمد تا بماند براي يك روز خاص، يه نقاشي ويژه!!!و ماژيكهايم خشك شدن!

ديگر فرصت لذت بردن را از دست داده بودم، تمام شد...

 

چشمم به كتايون مي افتد كه داره اب را با ابپاش روي زمين ميپاشد.

حال دلم خراب ميشود. چقدر از لحظات زندگيم را اينگونه خشك كرده ام.چقدر فرصتهايي كه فقط نگاهشان كردم و لذت نبردم.

چند ساعت؟چند روز؟  چند هفته؟

بلند ميشوم و ميبوسمش. در اغوشم ميفشارمش.نميخوام اين روزها هم مانند ماژيكهايم خشك شوند.

من يكبار طعم تلخ خشك شدن و از بين رفتن را چشيده ام، ديگر تكرارش نخواهم كرد.

 

پ.ن : من در حاليكه اخم كرده رويم را برميگردانم و ساكت ميشم.

آتوسا: مادر تصميمت اينكه از زندكيت لذت نبري؟ ميخواي همينطوري اخمو باشي؟

ميدوني مادر اگه از زندگيت لذت نبري وقتي بميري خيلي ناراحت ميشي، حالا تصميم بگير.

تازه اگه اخمو باشي بميري هميچكس رات گريه نمبكنه!!چون تو اخمو بودي!

+ بازدید : 59
+ نوشته شده در سه شنبه 4 اسفند 1394ساعت 14:34 توسط فروغ |

تولدت مبارک

آتوسای عزیزم 5 سالش هم تمام شد. تولدت مبارک عزیز دل مادرمحبت

+ بازدید : 1144
+ نوشته شده در دوشنبه 31 فروردين 1394ساعت 15:18 توسط فروغ |

آرزو دارم که...

امسال اولین سالی است که کتایون نوروز را میبیند و به بهار سلام میکند...

به دنیا امدن و متولد شدن موضوع جالب و پیچیده ای است ولی از ان جالب تر زیستن و زندگی کردن است.

خدایا در این آخرین ساعات سال و نردیک شدن به تحویل سال جدید فقط و فقط آرزو دارم که دخترانم مفهموم زیستن را بفهمند و بدانند که از کجا امده اند،چرا امده اند و به کجا میروند.

ما که نفهمیدیم ولی کمک کن تا آنها بفهمند...

 

مادرانه ها + بازدید : 1217
+ نوشته شده در شنبه 1 فروردين 1394ساعت 0:15 توسط فروغ |

هر روزتان نوروز

همین چند لحظه پیش دوست بسیار عزیزی برایم این شعر را فرستاد.واقعا لذت بردم،حیفم امد شما نخوانیدش.

نوروز بمانید که ایام شمایید

آغاز شمایید و سرانجام شمایید

آن صبح نخستین بهاری که ز شادی

می آورد از چلچله پیغام،شمایید

آن دشت طراوت زده،آن جنگل هشیار 

آن گنبد گردننده ی آرام شمایید

خورشید گر از بام فلک عشق فشاند،

خورشید شما،عشق شما،بام شمایید

گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است

در کوچه ی خاموش زمان،گام شمایید

ایام ز دیدار شمایند مبارک

نوروز بمانید که ایام شمایید

مولانا

 

مادرانه ها + بازدید : 1191
+ نوشته شده در جمعه 29 اسفند 1393ساعت 23:35 توسط فروغ |

تفکر اقتصادی

خوب این تفکر  اقتصادی از آن دسته مباحثی است که ما واقعا  با آن مشکل داریم و در تمام سالهای عمر سی ساله مان نتوانستیم این تفکر را در خود پرورش دهیم.

همین امر باعث شد تا ما بر آن شویم تا به دخترکمان آمورش تفکر اقتصادی بدهیم تا شاید او مثل مادرش اندر خم یک کوچه نماند و در سالهای بعدی عمرش بتواند برای پولش برنامه ریزی کند و بداند که برای چه چیزی چقدر باید هرینه کند.

خوب تا جایی که در خاطرمان هست همه کودکان هم نسل ما در کودکی چیزی تحت عنوان قلک داشته اند.خوب ما هم مثتثنی نبودیم و قلکی در کودکی داشتیم ولی چه شد که این قلک هیچگونه تفکری به ما نیاموخت؟ چرا ما هنوز نمیتوانیم افسار ولخرجی هایمان را در مشتمان بگیریم و جایی به خودمان بگوییم نه!!!!

خوب پس کجای کار میلنگد؟

ما متوجه شدیم پس اندار داشتن با تفکر اقتصادی بسیار متفاوت است.گاهی شما پولهاتان را جمع میکنید ولی بلد نیستید آنها را درست خرج کنید و یا گاهی هم مثل ما اصلا نمیتوانید جمع کنید!

قلک فقط همان جمع کردن را آمورش میدهد ولی هنر خرج کردن که به راستی هنر مهمی است را چگونه باید یاد گرفت؟ اینکه پول در مشتت باشد و خرجش نکنی!!! این را باید یاد گرفت و به کودکان امورش داد!

 

ما هنور خیلی یاد نگرفته ایم.

اگه چیزی میدانید خوشحال میشویم که به ما هم آمورش دهید.

 

پی نوشت: این مطلب ادامه دارد.

+ بازدید : 1296
+ نوشته شده در سه شنبه 5 اسفند 1393ساعت 11:06 توسط فروغ |

من آمده ام

حالا کتایون هفت ماهش هم تمام شده.

هفت ماه گذشت. با تمام سختی ها ودشواری هایش،با تمام قشنگی ها و زیبایی هاش....

بله،روزگاد چنین است.میگذرد و اصلا هم نظر تو را را نمیپرسد! زمان بسان شوالیه ای که سوار بر اسب سفید تیرپایی است میگذرد و تو تنها میتوانی پشت سرش بدوی تاشاید بتوانی دریابیش!!!!

 

حالا کتایون هفت ماهه شده و دیگر وقت آن شده که من از جایم بلند شوم.خودم را تکانی بدهم و برخیزم و تماااام تلاشم را بکنم تا دوباره نظمی به این رندگی بی نظم بدهم.

خوب یکی ار چیزهایی که با تولد کتایون خیلی در حقش ظلم شد همین وبلاگ است. وبلاگی که رمانی مونس تنهایی من بود حالا خودش تنها مانده و این جفایی است که من در حقش روا داشته ام!

این است رسم محبت!!!

خوب وبلاگ عزیز من امده ام تا با نزدیک شدن به سال جدید و شروع خانه تکانی ها، کمی تو را هم بتکانم.

پس محکم بشین که برویم برای تکاندن :)

+ بازدید : 1349
+ نوشته شده در دوشنبه 27 بهمن 1393ساعت 15:04 توسط فروغ |

حقیقته همیشه تلخ

کتایون به شدت گریه میکند،من حسابی کلافه شده ام و تند تند دارم کارهایم را میکنم.به ساعت نگاه میکنم که انگار دنبالش کرده اند و دارد به شدت میدود. به زودی همسر عزیزتر از جانمان میرسد و نه غذایی در کار است و نه خانه ای که جایی برای نشستن داشته باشد. گویا در خانه امان بمبی منفجر شده!

صدای گریه کتایون بلندترشده و من کلافه تر!

آتوسا :" مادر تورو خدا کتایونو بغلش کن،داره گریه میکنه"

من:"اخه مادر جون خیلی کار دارم،نمیتونم که همه اش اونو بغل کنم"

آتوسا حالا دیگر گریه اش گرفته:"مادر خوب باید قبل ار اینکه کتایونو بدنیا میاوردی فکراتو میکردی.اگه کار داشتی چرا کتایونو دنیا اوردی که گریه کنه!!!"

واقعا حقیقت تلخی بود!

+ بازدید : 1562
+ نوشته شده در شنبه 26 مهر 1393ساعت 21:46 توسط فروغ |

بله،من یک مادر هستم

در جمع دوستانم نشسته ام.

کتایون را در آغوش گرفته ام و نگران صدای بلند موسیقی هستم. نگرانم که مبادا خاظر فرشته کوچک چند ماهه ام آزرده شود.

ار پنچره مدام حیاط را میپایم.دلشوره آتوسا را دارم که در دیدرس من نیست.

به دوروبرم نگاهی می اندارم.

خانوم هایی هستند که اکثرا کودکی ندارند.

به خودم نگاه میکنم و دوباره نگاهم روی انها خیره میماند.

ناخنهای بلند و لاک زده،بدنهای برنزه، موهای بلوند و براشینگ کرده، تاپ های کوتاه و دامنهای کوتاه تر، صندلهای پاشنه بلند، خنده،رقص و بی خیالی!

و من...

ناخنهایم را از ته گرفته ام ، تونیک بلندیو گشادی پوشیده ام تاشاید شکم گنده ام را مخفی کنم، صندلهای تختی پوشیده ام که هنگام بغل کردن کتایون راحت باشم، موهایم را با کلبپس پشت سرم بسته ام و ابروهام حسابی پر شده اند چون فرصتی برای سالن رفتن نداشتم.خنده و رقصی در کار نیست. مدام یا دارم بچه شیر میدهم یا بادگلویش را میگیرم و یا تعویض پوشک میکنم. باقی زمان را هم دارم به اتوسا تذکر میدهم.

دوباره به دوستانم نگاه میکنم.نگاه هایمان بهم گره میخورد و بعد هر کدام به سویی دیگر خیره میشویم. چقدر دنیایمان متفاوت است.

احساس میکنم دیگر نه انها با من راحتند و نه من با آنها.

 

+ بازدید : 1566
+ نوشته شده در دوشنبه 31 شهريور 1393ساعت 23:52 توسط فروغ |

حرفهایی برای نگفتن

وقتی چیزی برای گفتن نداری بهتر است سکوت کنی!

+ بازدید : 1582
+ نوشته شده در يکشنبه 16 شهريور 1393ساعت 11:41 توسط فروغ |

یک قاچ هندوانه...

دقیقا شبیه خریدن هندوانه است. باید ریسک کنی. تنها میتوانی جوانب احتیاط را رعایت کنی.چندبار محکم رویش بکوبی تا ببینی صدای طبل میدهد یا نه! این تنها کادی است که از دستت بر می آید. نمیدانی تویش چه خبر است.فقط امیدواری که قرمز باشد.

به خانه می آیی و قاچ میکنی و از قرمزی و بوی عطرش مست میشوی.میگذاری تا حسابی خنک شود.

دقیقا شبیه همان قاچ خنکی است که وقتی از بیرون آمده ای و داری از گرما خفه میشوی، میخوری و جگرت حال می آید.

همان قدر شیرین، همان قدر خنک و همان قدر دلنشین.

همان قدر جگرت را خنک میکند در این روزهای گرم تابستان.

بله...آمدن دخترک دوم ما هم همان قدر جگر ما را حال آورد!

بله ....بله ....کودک دوم هم همانقدر شیرین و دوستداشتنی است که کودک اول شیرین است.

همانقدر از بوی بدنش مست میشوی که با دیدن دختر اولت مست میشوی.

دیدن دستهای کوچکش همانقدر تو را به گریه می اندارد که دیدن دستهای کمی بزرگتر دختر برزگتر.

خدایا شکرت که در این روزهای بسیار داغ جگر مرا اینگونه حال آوردی.هزار بار شکر

 

+ بازدید : 1488
+ نوشته شده در شنبه 14 تير 1393ساعت 19:16 توسط فروغ |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد